من از همان غروب که دستمالم را زير درخت آلبالو گم کردم؛ از همان وقتي که چشم گذاشتم تا چهارده شمردم و دنبال تو که قايم شده بودي گشتم؛ از همان روز که دستهايم را مشت کردم اما تو گلم را پيدا کردي و مشتهايم را پوچ گذاشتي؛ از آن شب که بابا در باران آمد و انار آورد يا همان وقتها که يک درخت کاج خم شد و روي ديگري افتاد؛ نه، شايد کمي بعدتر از وقتي ديگر جاي قدّم را روي ديوار خط نکشيدم و توي بغل بابا که از در مي آمد نپريدم؛ آري من درست از آن وقت تو را گم کردم. تو کجايي؟ چشم ميگذارم. باز تا چهارده مي شمارم و دنبال تو مي گردم. يک، دو... چه دور شده اي... سه، چهار... گلم را با خودت برده اي بابا را هم.... هشت، نه ....قول مي دهم ديگر زيردرخت آلبالو بازي نکنم.... ده، يازده... قول مي دهم دستمالم را که با انار سرخ شده پيدا کنم.... دوازده، سيزده.... قول ميدهم ديگر از خط روي ديوار بزرگتر نشوم.... چهارده، بود بيام؟ پس کجايي؟ خدايا! کودکي هايم چه زود پيدا مي شدي!
1391/10/13 - 14:44 در
دوره