همیشه می گفتند هر چی سنگ ِ مال پای لنگ ِ ... هرگز پای صداقتم لنگ نزد... اما دست های یاری تو لنگ می زد ، آنقدر به زمینم زد که پای رفتن نماند و دل ماندن ! نیز ... دست هایت را گرفتم ، گرم ...به زمینم زدی سرد ... آنقدر زخم زدی ، داغ ... که بعد از تو هر که آمد یخ دست های بی روحش آب می شد اما ، هیچ کس نمی توانست از این باکره ی داغ خورده بگذرد ... آنقدر آتش وسوسه توی نگاه های ناپاک تند بود که به سرما پناه بردم و از آتشدان دلم جز خاکستری نماند ... اینک من و این یخبندان بی نهایت ، رخوتی عجیب پلک هایم را وسوسه می کند به خواب می روم گویی که هرگز آتشدانی میان دلم نبود ... به خواب می روم و تا ابد خواب دست هایی را می بینم که جز به قصد یاری دستی را نمی گیرند ، که تبر نیستند ... یک خواب شیرین از رویاهای بی فریب ، سرما همیشه هم بد نیست ...