روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری …؟ چرا عاشقم هستی …؟ پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم … دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟ پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم … دختر گفت : اثبات.!.!.؟ نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم … شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد… اما تو نمی توانی این کار را بکنی … پسر گفت : خوب … من تو رو دوست دارم … چون … زیبا هستی… چون… صدای تو گیراست … چون… جذاب و دوست داشتنی هستی… چون … باملاحظه و بافکر هستی … چون … به من توجه و محبت می کنی … تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم … به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم … دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد … چند روز بعد … دختر تصادف کرد و به کما رفت… پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت… نامه بدین شرح بود …: عزیز دلم … تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم … اکنون دیگر حرف نمی زنی … پس نمی توانم دوستت داشته باشم … دوستت دارم … چون به
چون به من توجه و محبت می کنی …
13 سال و 8 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 43 دقيقه قبلچون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟