دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سیندرلای بی پدرمادربانامادریش صغراخانم و2 تا خواهرناتنیاش زری وپری زندگی می کرد.صغراخانم خیلی ظالم بودوسیندرلای پخمه ي خاک برسرهم مثه سگ واسش کارمیکرد.خلاصه یه روزشاهزاده خرشد وبه مامانش گفت من زن میخوام.مامانش گفت باشه پسرم جمعه,روز تولدت تمام دخترای شهررودعوت میکنم خونمون،ازهر کدوم که خوشت اومدبگوبرات مخش کنم.بالاخره جمعه شد وروزمهونی ،سیندرلا و زری وپری هم دعوت بودند .زری وپری هزارالله اکبرشده بودند مثل 2تا بچه میمون ،اما سیندرلا شده بود یه تیکه ماه.اما صغراخانم حسودسیندرلاروبا خودش نبرد ،سیندرلاهم کنارشومینه نشست ویه قلیون چاقیدواشک ریخت.یهو جو گرفت که بره مهمونی زنگ زد به آژانس،آژانس ماشین نداشت واجباری با پیک موتوری رفت خلاصه وقتی رسیداونجا دیدوای چه خبره! جنیفرلوپزاومده بودداشت می خوند زری و پری هم خز بازی باباکرم می رقصیدند . خلاصه یهو شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه 99 دل عاشقش شد . سیندرلا هم با عشوه به شاهزاده نگاه کرد ورفت پیشش و با ناز و ادااطوارگفت :شاهژاده ی عجیجم تفلدت مبالک,منو می گیری ؟شاهزاده هم خر شد و گفت:می گیرمت عجق من (عشق)با مشت بزن چشم من

1391/11/04 - 10:32
بدون دیدگاه

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)