دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تاریک بود همه جا تاریک راه را گم کرده بودم کم کم چشمانم به تاریکی عادت کرده بود و میدانستم که باید در همین تاریکی راه را پیدا کنم ناگهان نوری از دور دستها دیده شد با اشتیاق به سمتش رفتم و آن را در دستانم گرفتم سرا پا شوق بودم آهسته می رفتم سرخوش از اینکه نور تا آخر مسیر با من است و راه را نشانم میدهد آنقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که فراموش کرده بودم "شمع" هم خاموش می شود و خاموش شد... باز هم تاریک شد تاریک تاریک این بار،دیگر نه تاریکی را میتوانستم تحمل کنم، نه سوزش دستان سوخته ام را...

1391/11/17 - 03:06
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)