پدر از ماشین پیاده میشود. به آن سوی ِخیابان میدود. من کودکم. نگاهش میکنم. از شيشهي ماشين. لای ِ جمعیت بر میخورد.دیده نمیشود. رفته است به مغازه. زغال باید بگیرد. پشت ِ مغازهها، بالای ِ مغازهها،جنگل ِ آلاشت است، افراهای ِ جنگل ِ سوادکوه. پدر را نمیبینم. حدس میزنمکه کجاست! ریسهی ِ لواشکها، در باد بی قرارند. پدر آن سوی خیابان، در مغازه،ماشینها، تنداتند، منظرهام را هاشور میزنند. سوزنهای ریز ِ باران، شیشه راچرب کردهاند. از آن سوی ِ خیابان بر میگردم. پشتاپشتم درختهای ِ بلند ِسوادکوه. پاکت ِ زغال در دستم. پسرم را میبینم، که با ساعد ِ لاغرش، بخار از شیشهگرفته، و سرد نگاهم میکند. بوی ِ مه گرفتهام. دستم بر دستگیرهی ماشین، تا سوار شوم، به افراهای سوادکوه نگاه میکنم و دلم آتشمیگیرد، از این تنهایی علیرضا روشن