دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند / گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد / تنهایی ام امشب که پُر است از غم غربت / آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد / ... ! ["استاد حسین منزوی"]

1391/11/21 - 01:18 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

بیرون زده ام تا بِدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد


خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پَر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

13 سال و 7 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)