دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختر در شهر غریبی بود و برای خوابیدن نزد شیخی رفت ...! بعد از چهار روز شیخ قصد تجاوز به دختر را کرد و دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید مرد مستی را دید ، و از ترس بیهوش شد. فردایش از خواب بیدار شد ، دید پیش خواهر و مادر آن مرد مست است . و گفت از قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد ، وسط کعبه دو می خانه بنا خواهم کرد تا نگویند مستان ز خدا بی خبرند ..

1391/12/01 - 14:07
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)