تو با من بودی من با تو ! تو در من بودی و من در تو ! ...و هنوز کلاغ سیاه نبود ! بلوط تنومند توصیف نمی شد و عطر اوکالیپتوس نامی نداشت ! باران ، خیس نمی بارید ! سیب میوه نبود و انجیر بی نام انجیر ، شب را به روز می کشاند و روز را به شب و زیتوننماد هیچ چیز نبود ، که توصیف و اسم و استعاره و نماد و رنگ نیاز انسان بود و انسان نبود هنوز ! مردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک رود خشک ، تا پایان این دگردیسی مان باشد ... برای زایش نهایی انسان در هییت آشنای این روزها مردیم ...ـ آری ـ و زمان هم چنان بی نام در چرخه مقتدرات می گذشت !