تا کی از نبودنت سوز سرمای تنهایی را به تن دل حکم کنم...؟ تا کی وعده ی وصال افتاب رویت را به شب ظلمت دیده ی خویش دهم . . .؟ تا کی قطره قطره اشکانم را به امید رسیدنت باج دهم ...؟ تا کی قفل سکوت به دنیای خویش بیاویزم که زمان امدنت صدای قدمهایت مژده گوی تمام حواصم باشد...؟ تا کی در گوش قاصدک ها پیام انتظار بخوانم و انها را بدرقه فوت کنم . . .؟ تا کی سخرگاهان به کاکل هایم شانه ی ترتیب زنم و گل سرخی چینم و چشمانم را با نخ و سوزن امید به جاده دوزم ، گویا مرا وعده ی حال دادی که بیایی...؟ تا کی با رویای لحظه ی رسیدنت ذوق را به گلویم هدیه بخشم...؟ تا کی ذوق سحرگاهی رسیدنت به بغض شبانگاهی نبودنت مبدل گردد...؟ تا کی برای امدنت آزادی بغض را نذر کنم...؟ . . .تـــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــــــــــی؟ ""ا خودم بودا"""