در حال قدم زدن در گوشه ای از پیاده رو بودم... از دور مردی را دیدم که کیسه هایی سنگین در دست دارد و هر از چندی کیسه ها را زمین می گذارد و نفسی تازه میکند... به او نزدیک شدم و آرام گفتم : مسیر من با شما یکی است...میتوانم کمکتان کنم ؟! مرد با اضطرابی عجیـــــــب گفت : نه...نمیخوام ! مرسی ! از کنارش آرام گذشتم و همچنان که قدم میزدم در فکر فرو رفتم... دلیل اضطراب مرد چه چیزی می توانست باشد ؟! .... نتیچه ی تفکر : آنقدر تمرکز بر بدی کرده ایم که هیچ درکی از خوبی برایمان نمانده...
1391/12/14 - 13:20 در
Coma