دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه از ظهرهای تابستونِ سالها قبل ... از نردبون چوبی خونه یه طبقه مون بالا میرفتم ... گوشه سمت راست به انباری داشتیم پر از خرتُ پرت ... گاهی اونجا چیزی میگرفتم .... گاهی یه زیر کولر خوابیده بود که با دمپایی حتما باید میزدمش ... (حدود ده سالگی ) م ... وقتی آدم میشه زیر پاشو نگاه نمیکنه ... وقتی بزرگتر شدمو ظهرای تابستون میرفتم رو پشت بوم ... مینشستم زیر سایه بون انباریمون و به اطراف نگاه میکردم ... بعدا فهمیدم این کار گناه داره البته همون موقعشم میدونستم ... ولی خُب کِیف میداد ...بعدا هم که خونه مونو خراب کردیمو چهار طبقه ش کردیم ... خیلی کم میرفتم بالا ... چون نه دیگه کفترا برام جالب بودن نه گربه ها و نه آدما ...

1391/12/16 - 20:04 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)