ظهر شيطان را ديدم نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر مي داشت. گفتم: ظهر شده هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شيطان گفت: پيش از موعد خود را بازنشسته کرده ام! گفتم: به راه عدل و انصاف باز گشته ای يا سنگ بندگی خدا را به سينه ميزنی؟ گفت: من ديگر آن شيطان توانای سابق نيستم، ديدم انسانها آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام مي دادم، روزانه به صدها دسيسه آشکار انجام می دهند. اينان را به شيطان چه نيازی است؟ اگر میدانستم روزی اینگونه خواهند شد، جلویشان سجده میکردم.همانا اینان پدران من هستند.
جالب بود
13 سال و 6 ماه و 15 روز و 10 ساعت و 22 دقيقه قبل