دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

لبخند استاد را که دید خودش را پیدا کرد و جمع و جور شد: ببینید استاد، چطور بگویم؟ شما خیلی باهوشید، خیلی فهمیده اید، خیلی هم درس خوانده اید، همه مردم شهر شما را قبول دارند ... ؛ می گویم چطور است ادعای پیامبری کنید، هم معروف می شوید، هم طرفدارانتان بیش تر می شوند و هم پولدار می شوید. اگر ادعای پیامبری کنید، اولین کسی که به شما ایمان می آورد من هستم! استاد کتابش را ورق زد: فعلا سؤالت را نگاه دار تا بعد ...

1391/12/17 - 12:15 در یک فنجان کتاب گرم
5 ديدگاه
نیما صابری

بهمنیار از پنجره بخار گرفته کوچه را نگاه می کرد . برف بر دیوارهای گلی نشسته بود و همه جا را مثل عروس سپیدپوش کرده بود . پسر کوچکی که بقچه ای در دست داشت، پشت به بهمنیار، به آخر کوچه می دوید . جای پاهای کوچکش به سپیدی برف دهن کجی می کردند . عاقبت تصمیم گرفت حرف دلش را بزند; حرفی که چند روز بود در دلش وول می خورد و اذیتش می کرد; حرفی که بارها تا نوک زبانش آمده بود; اما دوباره قورتش داده بود . به استاد (1) نگاه کرد . سر استاد، دور از هیاهوی برف ها، به کتاب گرم بود . مدتی بود سرش را گرفته بود روی کتاب و بدون یک کلمه حرف مطالعه می کرد . هر از چند گاهی صدای ورق خوردن کتاب سکوت را چنگ می زد . بهمنیار دیگر تحمل نکرد: استاد!
استاد غرق در کتاب بود .
- استاد، . . . با شما هستم استاد .
استاد، چشم از کتاب برداشت . آرام به بهمنیار خیره شد: چه می گویی پسرم؟
بهمنیار لبخند زد; لبخندی زورکی و بدون دلیل، فقط برای این که حرفش مقدمه ای داشته باشد . وقتی دید استاد همین طوری نگاهش می کند و منتظر حرف او است، همان طور با خنده گفت: استاد، حواستان کجا است؟ مثل این که خیلی در بحر مطالعه اید .
استاد چیزی نگفت . منتظر حرف اصلی بهمنیار شد . این که حواس استاد کجا رفته، نمی توانست از دهان کسی مثل بهمنیار حرف مهمی باشد . بهمنیار کمی پا به پا شد . به خودش فشار آورد . تلاش کرد تا زبانش را حرکت دهد . سخت بود . یک لحظه خواست مثل روزهای پیش حرفش را بخورد واز خیرش بگذرد; اما نتوانست . استاد داشت نگاهش می کرد . نمی شد، حالا که استاد را صدا زده، حرفش را نگوید . به خودش قول داده بود امروز هر طور شده حرفش را بزند . استاد از این پا و آن پا کردن بهمنیار فهمید می خواهد چیزی بگوید و رویش نمی شود . سعی کرد کمکش کند . دوست داشت بفهمد سؤالی که بخاطرش به خود می پیچید، چیست .
- سؤالی داری بهمنیار؟
بهمنیار دوباره خندید و دوباره زورکی و بدون دلیل: می گویم که . . .
استاد . . . می گویم که . . . چیز . . . اگر . . . می گویم . . .
- راحت باش . مگر می ترسی؟

13 سال و 6 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبل
نیما صابری

با این حرف استاد، بهمنیار تصمیمش را گرفت . همه نیرویش را در زبانش جمع کرد: می گویم که استاد . . . چرا . . . چرا . . . چرا شما ادعای پیامبری نمی کنید؟
گفت و راحت شد . استاد یکدفعه تکانی خورد . چشم هایش گرد شد . دهانش واماند . یک لحظه نزدیک بود خودش را گم کند; ولی سعی کرد به خودش مسلط باشد: چی شد . . . چی گفتی . . . ؟
باورش نمی شد این سؤال بهمنیار باشد . شاید اگر کسی غیر از بهمنیار این سؤال را پرسیده بود، این قدر تعجب نمی کرد . بهمنیار که تازه راحت شده بود، از جا خوردن استاد دستپاچه شد: ب . . . ب . . . ببینید . . . استاد ببینید . . . چیز . . . می خواهم که . . . استاد لبخندی زد . سعی کرد تعجبش راپنهان کند تا او هم راحت باشد: پرسیدی چرا ادعای پیامبری نمی کنم؟
بهمنیار لبخند استاد را که دید خودش را پیدا کرد و جمع و جور شد: ببینید استاد . . . چه طور بگویم؟ شما خیلی باهوشید، خیلی فهمیده اید، خیلی هم درس خوانده اید، همه مردم شهر شما را قبول دارند; حتی پادشاه . من می گویم چه طور است ادعای پیامبری کنید، همه معروف می شوید هم طرفدارانتان بیش تر می شوند و هم پولدار می شوید .
استاد با همان لبخند به چشم های بهمنیار نگاه می کرد . بهمنیار دیگر دستپاچه نبود: اگر ادعای پیامبری کنید، اولین کسی که به شما ایمان می آورد من هستم . استاد کتابش را ورق زد: فعلا سؤالت رانگاه دار تا بعد .
بهمنیار با خوشحالی از این که هم حرفش را زده و هم استاد از حرف او بی تفاوت نگذشته، رفت سراغ کتابش: پیشنهادم خوب است استاد؟ !

13 سال و 6 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبل
نیما صابری

- گفتم که، فعلا مطالعه کن تا بعد . شاید بعدا جواب دادم . بهمنیار خوشحال تر شد و چشمش روی خطوط کتاب راه رفت . استاد سربلند کرد . به بیرون چشم انداخت . هوا رو به تاریکی بود . برف ها قاطی تاریکی شده بودند . رنگ های سپید و سیاه درهم می لولیدند . به بهمنیار نگاه کرد . غرق مطالعه بود . به سؤال او فکر کرد: چه سؤال سختی!
- بهمنیار . . . بهمنیار . . . بلند شو پسرم .
بهمنیار با صدای خواب آلودی گفت: چشم استاد بلند می شوم . . .
بهمنیار در خواب و بیداری حرف می زد . نمی فهمید چه می گوید .
- بهمنیار، بلند شو کارت دارم . بلند شو .
بهمنیار غلت زد . با خودش فکر کرد کاش می توانست بیش تر بخوابد و پلک های سنگینش را باز نکند . در گرمای دلچسب اتاق، خواب حسابی می چسبید .
- بلند شو بهمنیار .
بهمنیار بلند شد . چشم هایش را مالید . چشم هایش نیمه باز و خمار بود . با همان چشم ها از پنجره به بیرون نگاه کرد . هنوز دانه های برف، مثل لشکری عظیم به زمین هجوم می بردند . با خودش فکر کرد: استاد چه کار دارد؟ فکر نمی کنم اذان گفته باشند .
به استاد نگاه کرد . استاد کنار منقل آتش نشسته بود و کتابی جلویش باز بود . نور فانوس، روشنایی لرزانی بر کتاب انداخته بود . باخود گفت: استاد چه حال و حوصله ای دارد، باز هم قبل از اذان صبح بیدار شده و مطالعه می کند .
با صدای خواب آلود و گرفته اش پرسید: استاد، با من کاری داشتید؟
استاد سر از روی کتاب بلند کرد: بالاخره بیدار شدی؟
- ببخشید استاد، خیلی خوابم می آمد . نتوانستم زودتر بلند شوم .
- بهمنیار، اگر می توانی برایم کمی آب بیاور . گلویم از تشنگی خشک شده است .
بهمنیار خشکش زد: استاد، فرمودید برایتان چه بیاورم؟
- آب، کمی آب بیاور . خیلی تشنه ام!
استاد همان طور که سرش روی کتاب بود، حرف می زد . بهمنیار گفت: مگر در کوزه آب نداریم؟
- اگر داشتیم که تو را صدا نمی زدم . . . بلند شود . تا بروی از چشمه کوزه ای آب بیاوری، اذان را هم گفته اند . بلند شو .

13 سال و 6 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبل
نیما صابری

بهمنیار دوباره پنجره را نگاه کرد . دانه های برف در هوا با هم می جنگیدند .
صدای هو هوی باد از درز پنجره وارد اتاق می شد . توفان شهر را در برگرفته بود . رو کرد به استاد: استاد مگر نمی دانید الان قت خوبی برای آب خوردن نیست . دل درد می گیرید . شما که خودتان پزشکید . این چیزها را بهتر از من می دانید . تا صبح صبر کنید صبح که شد هر چه خواستید آب بنوشید .
استاد لبخندی زد: بهمنیار، من تشنه ام . الان تشنه ام . آدم وقتی که تشنه است آب می خورد . وقتی استادت به تو حرفی زد گوش کن .
چشم های بهمنیار آرام آرام داشت بسته می شد . بوی خواب را حس می کرد . زمزمه کرد: نه استاد، الان وقت خوبی برای آب خوردن نیست .
این را گفت و به خواب رفت . استاد که شل شدن و خواب رفتن بهمنیار را نگاه می کرد، خندید: چقدر این پسر تنبل است .
بلند شد . به طرف بهمنیار رفت و لحافش را مرتب کرد . تا سرما نخورد . برگشت و رو به روی کتابش نشست . نگاهش را روی کتاب چرخاند و مطالعه را ادامه داد .
صدای مؤذن شب را می شکافت، روی کوچه ها پرواز می کرد و به داخل خانه ها می ریخت: الله اکبر . . . الله اکبر
بهمنیار سربلند کرد . با چشم های خواب آلود و سرخ به استاد نگاه کرد .
استاد گوشه اتاق ایستاده بود و داشت لباس هایش را مرتب می کرد تا به مسجد برود: سلام استاد .
- سلام پسرم بیدار شدی؟
بهمنیار بلند شد: بله استاد .
- زود آماده شو به مسجد برویم .
بهمنیار سریع رختخوابش را جمع کرد . استاد دستی به دستارش کشید و آن را خوب روی سرش جا داد . زیر چشمی به بهمنیار نگاه کرد . بهمنیار هم مشغول پوشیدن لباده و بر سرگذاشتن دستار بود . صدای مؤذن هنوز به گوش می رسید: اشهد ان محمد رسول الله . . . .

بهمنیار آماده شد و آمد کنار استاد: استاد بفرمائید برویم .
استاد، بدون این که حرکتی کند، گفت: بهمنیار یادت می آید چه پیشنهادی به من دادی؟
بهمنیار تعجب کرد . رفت توی فکر . چیزی یادش نیامد . با همان تعجب به چشم های استاد نگه کرد: من پیشنهاد دادم؟ یادم نمی آید .
استاد خندید: چطور یادت نیست؟ مگر پیشنهاد نکردی ادعای پیامبری کنم؟
بهمنیار تا یادش آمد چه پیشنهادی داده است، خندید: آه . . . بله . . . یادم آمد .

13 سال و 6 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبل
نیما صابری

کمی مکث کرد و بعد گفت: اگر این کار را بکنید، خودم اولین نفری هستم که به شما ایمان می آورم و پیش همه از شما حمایت می کنم . به شما قول می دهم که خیلی از مردم به دین شما روی بیاورند .
بهمنیار این را گفت و بعد نگاه کرد تا ببیند حرف هایش چه قدر در استاد تاثیر گذاشته است . استاد لبخندی زد: پسرم، من مدت ها است استاد توام و خودت می دانی چقدر به تو خدمت کردم . با این حال وقتی از تو خواستم بروی و برایم آب بیاوری تا تشنگی ام رفع شود، تا می توانستی بهانه آوردی تا مجبور نشوی در این سرما به چشمه بروی و جای گرم و نرمت را از دست بدهی . آن وقت حساب کن وقتی ادعای پیامبری کنم مردمی که مرا نمی شناسند، چه رفتاری بامن می کنند . . . .
استاد در چشم های بهمنیار مکث کرد و سپس گفت: صدای اذان را نمی شنوی؟
بهمنیار سرش را زیر انداخت . ساکت و شرمنده . استاد گفت: این مؤذن پیر، صدها سال بعد از رحلت حضرت رسول (ص) در دل برف و سرما جای گرم و راحتش را رها کرده و به بالای مناره رفته، به حقانیت پیامبر اسلام شهادت می دهد . محبت پیامبر در پوست و گوشت او رفته است; اما تو نخواستی برای من که استادت هستم کاسه ای آب بیاوری . بهمنیار سرش را پایین گرفته بود سرخ شده بود . نمی توانست به چشم های استاد نگاه کند . استاد، در خانه را باز کرد و پا بر برف های سپید و نرم گذاشت . باد شدیدی وزید و خودش را از در باز شده به داخل خانه رساند . بهمنیار لرزید . (2)


----
منظور از استاد، استاد دانشمند بزرگ ایرانی ابوعلی سینا بود
برگرفته از کتاب سیمای فرزانگان
منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه [لینک]

13 سال و 6 ماه و 16 روز و 2 ساعت و 40 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)