یکی از فانتزیام اینه که دارم تو خیابون میرم،یه پیرمرده تکیده رو می بینم.نشسته لب جدول جلوی بیمارستان. اشک تو چشاش جمع شده،یه عکس رادیولوژی دستشه...میرم دستمو می زارم رو شونش،می گم:چی شده پدر جان؟ می گه:دخترم باید عمل بشه ولی من 85000 تومن کم دارم من مثه یه سامورایی که شمشیرشو می کشه کارت عابر بانکمو از جیبم در آرم وهمه 85000 عیدانمو از عابر بردام بدم بش... برم به سمت افق نزدیکه محو شدنمه که بدو بدو برمیگردم...کارت عابرمو که تو عابر جا گذاشتم بردارم ولی پیرمرد رفته دیگه نمیتونه صحنه محو شدنمو ببینه! از سمت مخالف افق برم به سمته خونه محو شم