یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
توی یه دهکده ای چند تا خونه وار بود که با هم در صلح و صفا زندگی می کردن.
یه شب شایعه میشه که توی دهکده جن اومده. همه میترسن و دهکده رو خالی میکنن و الفرار...
القصه. همه فرار میکنن، جز یه خونواده که وضع مالیشون خوب نبود و مرد خونه رو کامیون کار می کرد.
یه شب هوا طوفانی و رعد و برق میشه و برقا میره. همه جا میشه ظلمات. مادر خونه میاد شام کته درست کنه می بینه ای وای برنج ندارن.
به پسرش میگه بیا این شمع و بگیر و برو از زیر زمین برنج بیار. پسره می گفته من می ترسم. مادره می گفته ترس چیه بدو برو ببینم.
القصه پسره میره تو حیاط. زیر زمین هم اون طرف حیاط بود. تا میره تو حیاط باد میاد و شمع شو خاموش میکنه. با نور رعد و برقی که میزده تا
دم پله های زیر زمین میره. اما تا پاشو میزاره پله اول می بینه یکی داره میگه: بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت. پسره
جیغی میکشه و همونجا دراز به دراز بیهوش میشه.
مادر خونه صدای جیغ پسرشو میشنوه و سراسیمه میاد تو حیاط. اما ای واااای. بازم همون باده میاد و شمع شو خاموش می کنه. خودشو
م