همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور میشود . فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد از پشت کوهها سرک می کشد د رکنارش باشی . هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ؛ هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی . همیشه این گونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای ؛ زود از دنیای تو میرود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست .فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغها سر بزنی و خرده ها ی نان را به مرغابی های تنها بدهی . هنوز روزهای زیادی را باید با او به تماشای موجها می رفتی . هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی همیشه این گونه بوده است وقتی دوروبرت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب ؛ وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی . فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده ها ی آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملاً بر تن نکرده بودی هنوز