زن شروع ميکند به حرف زدن: «پول نداشتيم. پدرمان يکي از خواهرهايم را وقتي ۱۶ ساله بود، داد به يک مرد ۵۰ ساله و خواهر ديگرم ۲۵ ساله بود که به خاطر نداري مجبورش کردند به عقد يک پيرمرد ۷۰ ساله در بيايد. اينهم بچه برادرمان است که چند وقت پيش فوت کرد.» و به دخترک اشاره ميکند.شوهر دو، سه سال قبل، از سر نداري، دختربچه ۹ ماههشان را ميبرد و ميفروشد. زن اشک ميريزد: «الهي بميرم... بچهام مثل قرص ماه بود...» اينجا يک نفر چون پول نداشته، دخترک ۱۶ سالهاش را به عقد مرد ۵۰ ساله در آورده... نداري بيداد ميکند. گويا تا نبيني باور نميکني که فقر چطور ميتواند همه آنچه را که يک آدم دوست دارد، به تاراج بکشاند. اينجا، در يکي از شهرهاي کوچک استان خراسان جنوبي، آدمهايي را ديدم که شايد همانند آنها در هر کجاي اين کشور نفس ميکشند و گم شده در بيتفاوتي ماها! به خدا پناه بردهاند... و اين روايت آن آدمها است...""""""""""""""""عین حقیقت""""""""