دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

parham
parham
parham-22

آغا همسایمون که پسر شلوغی هست دیدم یکم ناراحت میاد خونشون ،حدود ساعت ده بود پرسیدم علی چرا زود اومدی الان که باید مدرسه باشی!!!!گفت معلممون انداخت بیرون ،پرسیدم چرا؟؟گفت هیچی تو کلاس انشاءمعلممون گفت بیا انشاتو بخون منم رفتم،بنام خدا،موضوع انشاء خاطره ی خوب وبدزندگی،بعد شروع کردم واویلا انشاء،دوست دارم انشاء،تو لیلی من مجنون،که صدای خنده ی بچه ها بلند شد وصورتم داغ شد وصدای سیلی معلم رفت هوا،بعد سیلی معلم گفت خاطره ی بد توچیست بخوان،گفتم پاک کن لطفا خاطرهی بدم همین سیلی .....

1392/01/07 - 17:31 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)