دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

يه بارم مادرم بهم شك كرده بود فكر كرده بود سيگار مي كشم زنگ زده بود به داييم که نصيحتم كنه نزديك ظهر بود داييم اومد وضو گرفت نمازشو خوند ناهارشو خورد خيلي ساده و خاكي اومد رو مبل پيشم يه سيب برداشت گفت : اين سيب رو مي بيني؟ديگه سيگار نكش!!! تو عمرم اینطوری قانع نشده بودم

1392/01/20 - 03:27
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)