نمیدونم برای بارون بوده یا شاید حساب کتابی که تو اون زمینه میکنم و جور درنمیاد یا کابوسی که دیشب دیدم یا نمیدونم فقط ی چیزی تو دلم جور نیست اصلا حالم گرفتس خیلی با اینکه خواهرم با کلی انرژی هم اومد خونه و هی میگفت بهم چه خبر ومن هربار تمام سعیم رو میکردم که ی حرفی بزنم هرچی باشه حالا اما حالم بیخودی گرفتس حتی الان که دورتادورم تقویم و چارت کلاسیمو و کتابای مختلف و جزواتیه که گرفتم تا.... اما حتی حوصلش نیست بخوام مارکشون کنم چه برسه به برنامه ریزیش ........صدای اس ام اسم اومده بود رفته بودم سراغ گوشی داشتم بابابام صحبت میکردم الان یادم میاد اس ام اسو نخوندم هنوز و اومدم نشستم خدایا یعنی چی غلطه اینجا...........