بر پرده هاي در هم اميال سر كشم نقش عجيب چهره يك ناشناس بود نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود يك شب نگاه خسته مردي بروي من لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند نو ميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش با ناز خنده كردم و گفتم بيا بيا راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا راهي دراز بود و دريغا ميان راه آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست چون ديدگان خسته من خيره شد بر او ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست