دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مسافر باران ... !/ [فریبا شش بلوکی / کتاب غریبانه]

1392/02/05 - 12:08 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

مسافر باران

سیلی باران به گوشم می زند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست

...
...
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب می دانم که غمگینم ولی...
ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟!
*
میدوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد

*
مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای می خواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زودباش
دستمالی را بیار
اشک هایش را بگیر
*
سال ها می گذرد
همچنان منتظرم
تاکه باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم

*
می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز
...

_____________
فریبا شش بلوکی - کتاب غریبانه

13 سال و 4 ماه و 25 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)