دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥* : من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت‌. نيمروز آمد. بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد. مرتع ادراك خرم بود. دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد: پرتقالي پوست مي كندم‌. شهرها در آيينه پيدا بود. دوستان من كجا هستند؟ روزهاشان پرتقالي باد! پشت شيشه تا بخواهي شب . در اتاق من طنيني بود از برخورد انگشتان من با موج‌، در اتاق من صداي كاهش مقياس مي آمد. لحظه هاي كوچك من تا ستاره فكر مي كردند. خواب روي چشم هايم چيز هايي را بنا مي كرد: يك فضاي باز ، شن هاي ترنم‌، جاي پاي دوست ....

1392/02/06 - 17:52

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)