دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چه غريب ماندی ای دل ! نه غمی، نه غمگساری / نه به انتظار ياری، نه ز يار انتظاری / به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها / بنگر وفای ياران كه رها كنند ياری ... !/ [سایه]

1392/02/08 - 01:04 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري

دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نمانده وقت كاري


نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري


چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري

هوشنگ ابتهاج

13 سال و 4 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 56 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)