دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بچه ی شوخ طبعی بود ؛ اهل دزفول . توی جبهه فرمانده بود . موشک خورده بود خانه شان و همه شهید شده بودند . یکی رفته بود خبر بدهد . کلی در مورد شهادت و فضیلت آن سخنرانی کرده بود . طرف هم طاقتش طاق شده بود که " اصل حرفتو بزن " جواب داده بود که " خانواده ات توی موشک باران مجروح شده اند . " درآمده بود که " خوب از اول بگو . فکر کردم شهید شدن . کار دارم ؛ باید بمونم . " " راستش زخمی نشدن ، شهید شدن . " " خوش به سعادتشون . حالا دیگه اصلا برنمی گردم ؛ نمی تونم برگردم . " بر هم نگشت ؛ هیچ وقت . || ؛ کتاب دزفول

1392/02/08 - 22:12 توسط موبایل
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)