دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یعنی اگه همه باباها اینطوری بودن: "آقای خونه ریحون رو گرفته بغلش و داره راهش می بره و براش حرف می زنه : " بابایی! شما به این کوچولویی٬ اونوقت چرا من اینهمه شما رو دوست دارم؟! به نظر خودت عجیب نیست؟! اگه بدونی چقد دوست دارم! اینقده دوست دارم که اگه یه روزی خدای نکرده٬ خدای نکرده٬ کسی جرات کنه پا شه بیاد بگه من اومدم خواستگاری دختر شما٬ می دونی چکارش می کنم؟ نمی دونی که! اول یه دستش رو می بندم به این در ٬ بعد اون یکی دستش رو می بندم به اون یکی در٬ بعد شروع می کنم یکی یکی ابروهاش رو کندن! بعد از ابروهاش می رم سراغ مژه هاش! وقتی مژه هاش همه شون کنده شد! اونوقت می رم سراغ اون زبونش که به خودش جرات داده بگه دخترتون رو می خوام! به قطر دو سانتی متر روی زبونش فلفل می ریزم..." در این لحظه ریحون خانوم که هر وقت گرسنه می شه زبونش رو میاره بیرون٬ شروع می کنه زبونش رو بیرون آوردن و سر گردوندن به امید پیدا کردن مامانش. آقای خونه : " برای من زبون درمیاری؟ پشتت رو به من می کنی؟ چی؟ دوسش داری؟ دختره ی چش سفید!!!" ینی مررررررررررررررررررررد می خواد که پاشه بیاد خواستگاری دخترم!!!"

1392/02/13 - 13:32 در بابا
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)