«يك روز فروغ پرسيد: كي ازدواج ميكنيم؟ گفتم: اگر ازدواج كرديم ديگر به جاي تو بايد به قبض هاي اب و برق و تلفن و قسط هاي عقب افتاده ي بانك و تعمير كولر ابي و بخاري و ابگرمكن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دويدن دنبال يك لقمه نان از كله سحر تا بوق سگ و گرسنگي و جيبهاي خالي و خستگي و كسالت و تكرار و تكرار و تكرار و مرگ فكر كنم و تو به جاي عشق بايد دنبال اشپزي و خياطي و جارو و شستن و خريد و ميهماني و نق و نوق بچه و ماشين لباس شويي و جارو برقي و اتو و فريزر و فريزر و فريزر باشي. هر دومان يخ ميزنيم...»مصطفی مستور
1392/02/13 - 15:51 در
بروبکس توییت
از کتاب "عشق روی پیادهرو"
13 سال و 4 ماه و 18 روز و 13 ساعت و 1 دقيقه قبل/ مصطفی مستور /
آره
13 سال و 4 ماه و 18 روز و 12 ساعت و 59 دقيقه قبل