خداوندا ! ........اگر در روز گرماخیز تابستان ..........تنت بر سایه دیوار بگشایی ........لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری .............و قدری آن طرف تر، عمارت های مرمرین بینی ..............و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد ...........زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ خداوندا ! .......اگر روزی بشر گردی .........ز حال بندگانت با خبر گردی ..........پشیمان می شوی از قصه خلقت ............از این بودن ، از این بدعت ..........خداوندا تو مسئولی !! خداوندا ! ............تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا، چه دشوار است ............... چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس، سرشار است. ...... "