دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

می‌گویند خدایان را که می‌بینی باید بگریی از دیدن توست که گریه می‌کنم؟ یا سنگینی کاه؟ «پدر! کسی فریاد می‌زد...» «خواب بد دیدی؟» «نه، "جرس" را دیدم. پدر! صدای قلم نی بر کاغذ نمی‌دانی از جنس چیست؟» «نه، حالا نه فردا حافظ می‌خوانیم.»

1392/02/20 - 21:40 در عباس معروفی
4 ديدگاه
آناهیتا

واقعه


می‌گویند خدایان را
که می‌بینی باید بگریی
از دیدن توست که گریه می‌کنم؟
یا سنگینی کاه؟
«پدر! کسی فریاد می‌زد...»
«خواب بد دیدی؟»
«نه، "جرس" را دیدم.
پدر! صدای قلم نی بر کاغذ
نمی‌دانی از جنس چیست؟»
«نه، حالا نه
فردا حافظ می‌خوانیم.»

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا می‌داند.
و تو هنوز نمی‌دانی
که من
چقدر دوستت دارم.
«واقعه‌ی خود را به کس مگو!»

تو که فریاد نمی‌زنی!
هر چه شمع می‌دانستم
فوت کردم که داد نزنی
اینجا شمع را فقط
بر مرده روشن می‌کنند.
...
بر مرده‌ی خورشید

چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟
شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
يادم باشد اين‌بار
رد نگاهت را بگيرم.


از بهشت آمده‌ای؟
پس چرا لباست
از جنس فریب نیست؟
این نرگس‌های من
برای توست تا
پیش‌مرگ جوانی‌ات شوند.
شمع روشن کنم دیده شوی؟

در غروب سرخ گونه‌ات
آنجا که خورشيد و ماه
در اقيانوس
غرق می‌شوند
هنگامی که نگاهت را می‌دزدی
در بی‌مرزی ملکوت
هنگامی که سرت را
در بغلم پنهان می‌کنی
تاريک روشنای صبح
هنگامی که تنم را نفس می‌کشی
ديدنی می‌شوی.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز بر تنت
گل به گل جوانه می‌زنم
تا تمام شوی
تا تمام شوم.
...
از شیره‌ی جان تو مکیدن
تا کجا می‌برد مرا؟

راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
اين راه
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ايستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمين
می‌رسم به تو.

13 سال و 4 ماه و 13 روز و 53 دقيقه قبل
Mr.SileNce

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا می‌داند.
و تو هنوز نمی‌دانی
که من
چقدر دوستت دارم.

مرسی آنا، عالی ...

13 سال و 4 ماه و 13 روز و 45 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)