دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

آنشب، زیر آن باران، دلهامان از تشنگی مردند . . .

1392/02/22 - 22:06 در درد دل ..
1 ديدگاه
باران بهاری

پرده را کنار زدم. آسمان سرخ بود. زمین از چاله­ های خیس و سایه برگ­ها لکه لکه شده بود…

قطره ­های باران روی برگ­ها می­ افتاد
و آرام سر می­خورد و روی سیاهی ماشینی می­نشست که زیر آخرین چراغ کوچه پارک کرده بود…
نور بی­رمق چراغ فقط زیر پایش را روشن می­کرد. فقط همان لکه­
های خیس را…

و سیاهی آن شب زنده ­تر بود…

و توی سیاهی آن شب هزاران دهانِ تشنه باز بودند و هیچ قطره بارانی قصد سیراب کردن نداشت…

13 سال و 4 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)