میخواستم همه نادانستگیهایم را جبران کنم. میخواستم برای بچه دوم، هر چیزی را که سر اولی نمیدانستم، درست کنم. میخواستم همه آن چیزهای ناخوشایند در نرگس را برای مریم کمرنگ کنم و همه چیزهای خوشایندش را پررنگ. فکر میکردم تجربه به کار میآید و همه چیز بهتر خواهد شد. فکر میکردم بچه دوم حتما از اولی بهتر تربیت میشود. حواسم نبود که خودم هم دومی هستم! روانشناسها میگویند 80درصد، من میگویم مادر اول. بچه اولی، مادر اول بچه دومی است. این را خیلی زود فهمیدم. وقتی که مریم دسدسی کردن را از نرگس یاد گرفت. تف کردن را از نرگس یاد گرفت. به نرگس خندید. از دیدن نرگس ذوق کرد. وقتی دهانش را برای قاشق راستکی من بست و برای قاشق اسباببازی نرگس باز کرد. وقتی به محض این که توانست چهاردست و پا برود، راه افتاد دنبال نرگس و همه جا دنبالش رفت که نکند دقیقهای را از دست بدهد. فرصت من تمام شده بود. من ماندم توی آشپزخانه و نرگس رفت بازی و مریم رفت دنبالش. این نرگس است که حالا 80 درصد مریم را تصاحب کرده. این دخترکِ مهربانِ یکدنده. این مامان کوچک!
1392/02/24 - 19:24 در
فقط نی نی