.پسری دختری را در صف شیر دید... احساس کرد دوستش دارد...این را به دختر گفت... دختر سکوت کرد... پسر گفت:تو اولین کسی هستی که من اینگونه دوستش میدارم... دختر...سکوت کرد و رفت... پسر به دنبالش رفت... دوباره به او گفت: خواهش میکنم عشق مرا باور کن... دختر باز هم سکوت کرد... و وارد خانه شد... تمام فردای ان روز را به حرفهای پسر فکر میکرد... نایلون شیر تا نیمه خورده شده بود... پس فردا تاریخ انقضای شیر بود.. دختر میرفت... تا شاید دوباره پسر را ببیند.. در راه از کنار دختری گذر کرد... ان دختر تنها نبود...همراهی اشنا داشت... پسر دیروز ...... باز هم عاشق شده بود!!!!... ......... دختر ارام گریست... و ارام گفت.... تاریخ انقضای عشقت از تاریخ انقضای شیر نایلونی کوتاه تر بود...