دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سوار تاکسی شدم. راننده یه مرد حدود 50 ساله و یا بیشتر بود. مقداری از مسیر رو که رفت ، کنار خیابون نگه داشت... رفت تو یه بقالی و یه مدت طول کشید. بعد با یه آبمیوه اومد بیرون و شروع کرد به خوردن ... کارد می زدن خونم در نمیومد. از ماشین پیاده شدم؛ مقداری از کرایه رو پرت کردم تو ماشین و سعی کردم پیاده خودمُ به مقصد برسونم. یهـُ دیدم - همون آقا -برام بوق می زنه که سوار شم . گفت : "خانم تو رو خدا ببخشید ؛ اصلا یادم رفت شما تو ماشین هستید ... امروز برام یه اتفاقی افتاده که حواسم پرته ... " تا مقصد همش گفت حلال کنید و ببخشید...

1392/02/26 - 14:59 در روزنوشت
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)