امروز صبح رفته بودم بیرون.....یک صحنه ایی دیدم خیلی ناراحت شدم. یک دختر جوان تقریبا بهش میخورد هم سن من باشه..دست بابای پیرش را گرفته بود و دنبال خودش میکشید..... پیرمرد درست نمیتونست ببینه حتی با بقیه برخورد میکرد دختر هم بدون توجه سریع میرفت .رسیدند به پاساژ چون پیرمرد نمی تونست درست ببینه نزدیک بود بخوره زمین که دختره یکم توجه کرد.....خیلی ناراحت شدم .خوب وقتی باباتون اینجوری هست درست باهاش رفتار کنید .بابای منم درست نمیبینه ولی وقتی میریم بیرون حواس مون بهش هست نخوره زمین.مثل پروانه دورش هستیم.
1392/02/28 - 22:07 در
روزنوشت

13 سال و 4 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 20 دقيقه قبلحقیقت هست
13 سال و 4 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 17 دقيقه قبلحقیقت قدر ندونستن چیز های با ارزشیه که همیشه در مقابلمونه و نمی بینیمشون .... روزی این رو می فهمیم که ....
13 سال و 4 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 3 دقيقه قبل