دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رفت توی نخلستان. زانو زد کنار چاه. دست هایش را گذاشت روی دیواره ی آن، در دو طرف. سرش را برد پایین، پایین تر. شانه هایش لرزید. عکس ماه ِ روی آب هم. داشت حرف می زد. اول آرام و بعد بلندتر. صدای مبهم حرف و گریه به هم آمیخته بود. هق هق می کرد. بعد از فاطمه(س) حرف هایش را برای چاه می زد. کسی را نداشت دیگر!

بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)