دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

میان خانه ای مرده ... که از دردی چنین خفته ... نشسته ام بی کس و تنها .... ز دردی بی خبر از عشق این تن ها ... ز درد مردمی بی درد ... ز رنج آدمی در ساختاری سرد ... میان این افول عاطفه در اوج معنایش ... و مردن از همان عشقی ... که روزی آن خدای عاشقان , ، آری... ز اشک خون مها کرد .... تو را ای صاحب هستی ... بخوانم با همه پستی .... رهایم کن ز این مستی ... چو گل از عاشقان نور این هستی .... دلم تنگ است از این معنا ... همان فرهنگ بی معنا... همان دردی ، که عشق ازآتشش سوخته ... همان دردی که عالم در نگاهش باز هم سوخته .. خدایا , کو رفیقانی ... که عالم را به درد دوست بر خویش می بندند... و گاهی از نگاه تلخ بر روزگار خویش می خندند .. کلام آخر هستی ... شنو این درد از قلبم .... من اینجا عاشقانه راه بودن را ... بر این قلبی ز تنهایی خزان دیدست می بندم ...

1392/03/02 - 10:45
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)