دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

می ‌گویند، پسری در خانه خیلی شلوغ‌ کاری کرده بود. همه‌ ی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید، امروز اوضاع خیلی بی ریخت است، همه‌ ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. ما هم هر وقت دیدیم، اوضاع بی ریخت است، به سوی خدا فرار کنیم. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» هر کجا متوحش شدید، راه فرار به سوی خداست.

1392/03/02 - 11:42 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)