دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

1392/03/05 - 21:13 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
باران بهاری

آقاجان خیلی بداخلاق بود. خیلی‌خیلی بداخلاق.

الکی کسی را بالا نمی‌برد. فحش‌های آنجوری می‌داد و عین خیال‌ش نبود بقیه از خجالت قرمز می‌شوند.

من و تو دوستش داشتیم و همیشه برگشتنی از خانه‌شان به فحش‌هایش می‌خندیدیم.

بین همه‌ی بچه‌ها بابای تو را دوست داشت، بین همه‌ی نوه‌ها تو.

چون زیاد بداخلاق بود این دوست‌داشتن‌ش خیلی تابلو می‌شد.

یک‌بار چندروز قبل از عید زنگ زده‌بود برای شب سال تحویل شام دعوت کند.

دعوت کردنش این‌طوری بود که زنگ می‌زد “شب سال نو شام اینجایید”

پشت تلفن پرسیده‌بود علیرضا کجاست؟ بابا گفته‌بود “بالای نردبون”

آقاجان داد زده‌بود “مگه بقیه مردن که این بچه بره بالای نردبون؟”

فقط آقاجان به تو می‌گفت علیرضا.

آقاجان با زنش هم خوب نبود، مادرجان همیشه یک بغض قورت‌داده داشت.

احساساتی که می‌شد گریه می‌کرد.

یادت هست ماشین خریده‌بودی رفتی خانه‌ی آقاجان که خبر ماشین خریدن‌ت را بدهی؟

آقاجان از توی حیاط داد زده‌بود “علیرضا خربزه رو از تو یخچال بیار بیا بشین این‌جا”‌

تو ذوق کرده‌بودی که می‌داند خربزه دوست داری.

بعد برده‌بودت بانک پانصدهزار تومان به اسم شیرینیِ ماشین داده‌بود دستت.

هیچ‌کدام باورمان نمی‌شد، مادرت زنگ زد به آقاجان گفت “این چه کاری بود…”

حرفش تمام نشده‌ آقاجان گفت “شما دخالت نکن، دوست داشتم شیرینی بدم به نوه‌م”…

وقتی زنگ زدی که “زهرا آقاجان توی دستای من مُرد” من گریه کردم، بیشتر برای غمِ تو.

به‌ت گفتم من خبر داشتم آقاجان مرده؟ نمی‌دانم خواب دیده‌بودم یا چی ولی منتظر بودم زنگ بزنی.

نمی‌دانم چرا امروز یاد آقاجانِ بداخلاقِ تو افتادم.

نمی‌دانم چرا می‌خواهم بدانم مادرجان زنده است یا مرده؟

نمی‌دانم چرا این‌قدر بد نوشتم. شاید چون این‌ها همه خاطراتِ توست که من تعریف می‌کنم.

13 سال و 3 ماه و 27 روز و 30 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)