دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از همون روزای اول گرم نگاه میکرد...گرم حرف میزد ... میشد از نگاهش فهمید طعم تلخ روزگار رو خیلی چشیده... ولی دست از آواز خوندن نمی کشید وقتی شروع میکرد به خوندن از ته ته ته دلش میخوند ... امروز که کمی بیشتر صمیمی تر شده بودیم... برام از هیجده سالگیش تعریف کرد اینکه عاشق یه خلبان بوده و در آستانه ازدواجشون برای آخرین بار به یه ماموریت میره و دیگه ............ وبعدش همین طور زیر لبش زمزمه میکرد. سرمو نتونستم بلند کنم حس میکردم چشماش پر اشک شده میدونستم اگه نگاهش کنم منم.......... شنیدن این حرفا از زبان یه زن دنیا دیده خیلی حرفه خیلی!{خانوم احسانی خرداد 92}

1392/03/07 - 13:42 در روزنوشت
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)