اکنون که می نویسم گویی یکی از سربازان جنگ جهانی دوم هستم.سربازی که زخمی ست و قطره قطره ی خونش را لحظه لحظه از دست می دهد.آنقدر بی حال شده که پس از نوشتن چند کلمه به خلسه ای چند ثانیه ای می رود و باز می گردد..باز می گردد تا بنویسد آنچه بر او و هم رزمانش گذشت.باز می گردد تا بنویسد که جنگ را او آغاز نکرد..او فقط دفاع کرد..دفاع کرد از: آرزوهای بر باد رفته اش.. اشک های بی سرانجامش.. دل ساده و پر غصه اش.. در این جنگ طولانی فرمانده ی دشمن ناشناس بود.اما فرمانده ی من خدا بود..زمزمه هایی از سربازان به گوش می رسد که فرمانده ی دشمن نیز خداست..اما من باور نمی کنم خدا دو رو باشد.باور نمی کنم خدا هم با من باشد و هم با دشمن..