گاهي كه دلم... به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد... چشمهايم را فراموش مي كنم... اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند... من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس... مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست... و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد... و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند... با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست... از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد... و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد... و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد... از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است... من هنــوز تورا دارم...
1392/03/08 - 14:42 در
بروبکس توییت