سحرگاه است...وقت عشق بازی خدا وبنده هایش...کاش هیچوقت صبح نمیشددلم نمیخواهد ستارگان ازاسمان بروند... خداانها را برای شبهای تنهاییم چراغانی کرده است...خاموش که می شونددلم میگیردبه آسمان بیکران خدا نگاه می کنم...راستی باوجود این خدابااین عظمت چراباید دلمان از جای دیگری بلرزد؟...نه انصاف نیست عاشق دیگری شدن وقتی خدایی بااین بزرگواری ورحمت همینجاست...همیشه می گویندعظمت عاشق بایدقلب معشوقش رابلرزاند...وامشب عظمت خدایم دلم رالرزاند... انقدرلرزاند که به هرچه غیراو پشت کنم...امشب رسیدم به این باور...آنکه لایق عشق است وستودن خداست اوبه تو می آموزد تاانسان باشی وقدم درراه او وشادکردن بندگانش برداری...امشب ازدنیای آدمها دل کندنم...و "خداحافظی"و با هر آنچه که غیرازخدا می خواهند مرابه سلطه بکشند..امانه درمقابل هیچکس زانو نخواهم زدتاوقتی خدایم پناه من است.به مهربانیش پناه می برم تابامن همراه کندبندگانی راکه دراین دنیا مرااز راه او باز نمیدارند..بندگانی که طریقه ی معرفت رابه تو خواهندآموخت.ودر نهایت دعایم این است:دنیایی شوداین دنیا که انسانهایش همگی بخاطر بیاورن که قرار است انسان بمانیم... خداحافظ
1392/03/18 - 02:58 در
حرف دل