دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

. با جوان ها آنقدر دنبال ماشین [رهبر در استقبال مردمی در زاهدان] دویدیم که سرتیمِ حفاظت از بالا فریاد کشید، عزیز من بس است، بروید کنار دیگر ... فریادش با آن "عزیز من" جور در نمی آمد. اما به هر صورت رفتیم کنار. با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلندقدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف بازگذاشته بود. یک گردن بند طلای خفن هم انداخته بود. همان جور که چشمهایش را {از اشک} پاک می کرد به آن یکی گفت : "جون تو خودش بودها. خود خودش بود. خوب شد دیدمش. باید می دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...". آن یکی هم که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت، سری تکان داد. جلوتر رفتم. چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند :*** اگر همین جوری ، خود خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد... **** حالا نوبت من بود که چشم هایم را پاک کنم... ///بخشی از کتاب"داستان سیستان" نوشته ی رضا امیرخانی...عالیست این کتاب...بازی می کند با دل ِ آدم ...

1392/03/19 - 01:39 در امام خامنه ای
بدون دیدگاه

بازنشر

(2 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)