یادش بخیر ..اون وقتا ی بچگی داداشم هر جا میرفت گریه میکردم منم ببره ..بنده خدا جاهایی که میشد, میبردم ..یه بار با پسر خاله هام رفتن زیرزمین خونه بابابزرگینا .. منم برده بود با خودش ..اونجا یه کیسه ارد بود ..داداشم یه لحظه از من غافل شد با اون یکی پسر خالم که همسن من بود دعوامون شد ..کلی ارد ریخت به موهام ..داداشم وقتی دید جدامون کرد بعدم طفلی دستمو گرفت برد زیر شیر اب اخه اونم بچه بود خودش نمیدونست نباید این کارو کنه ..اون و پسرخالم.. که مثلا موهای منو بشورن درست و درمون تحویل مامان بدن ..هیچی دیگه همش خمیر شد به موهام ...هر کاری کردن نتونستن درستش کنن تا اینکه مامان بیدار شده بود.. اومدن حیاط دید اینا به حالت ناچاری کنار من روی پله ها نشستن ..اون روز بیچاره ها به خاطرم تنبیه شدن اخه عملیات زیر زمینیشون لو رفت....مامان هم چاره ای جز کوتاه کردن موهام ندید که بشه بهتر خمیرا رو ازشون جدا کنه....
1392/03/19 - 16:14 در
جوالدوز
همیناست که انقدر داداشمو دوست دارم.
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 17 ساعت قبلچقدر یاد اون ظهرای یواشکی بازی های به زعم خودمون خطرناک کردن بخیر..
13 سال و 3 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 56 دقيقه قبل