دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پیرزنی درخواب,خدارودیدوبه اوگفت:"خدایامن خیلی تنهام.آیامهمان خانه من می شوی؟"خداقبول کردوبه اوگفت که فردابه دیدنش خواهدرفت.پیرزن ازخواب بیدارشدباعجله شروع به جارو کردن خانه کرد.رفت وچندنان تازه خریدوخوشمزه ترین غذایی که بلدبود پخت.سپس نشست ومنتظر ماند.چنددقیقه بعددرخانه به صدادرآمد.پیر زن باعجله به طرف در رفت و دروباز کرد پیرمرد فقیری بود.پیرمردازاو خواست تا به اوغذا بدهد پیرزن باعصبانیت سر فقیرداد زدو در را بست.نیم ساعت بعدباز درخانه به صدا درآمد.پیر زن دوباره دررابازکرد.این بارکودکی که ازسرما می لرزید ازاو خواست تاازسرما پناهش دهد.پیرزن باناراحتی دررابست وغرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب باردیگر درخانه به صدادرآمد.این بارنیزپیرزن فقیری پشت دربود.زن ازاوکمی پول خواست تابرای کودکان گرسنه اش غذابخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده بودبادادوفریادپیرزن رادورکرد.شب شدولی خدانیامدپیرزن ناامید شدورفت که بخوابد ودرخواب باردیگرخدارادیدپیرزن باناراحتی گفت:خدایا مگر تو قول نداده بودی امروزبه دیدنم خواهی اومد؟"خداجوابداد:"بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ...

1392/03/29 - 22:48 در خدا
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)