دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

فاصــــله دخــترک تـا پـیـرمـرد یک نـفـر بـود، روی نـیـمکتـی چــوبـی، روبـروی یک آبـنـمای سـنـگـی. پـیـرمرد از دخـتــر پـرســیـد: - غـمگـینی؟ - نــه. - مطمئـنی؟ - نــه. - چـرا گـریه مـی کنـی؟ - دوستـام مـنو دوســت نـدارن. - چرا؟ - چون قشنـگ نیستم - قبلا اینـو به تو گفتن؟ - نــه. - ولـی تو قشـنگ ترین دختـری هستـی که مـن تا حالا دیـدم. - راسـت مـی گـی؟ - از تـه قلبم آره دختـرک بلـند شــد پــیرمرد رو بوسیـد و به طرف دوستـاش دویـد، شادِ شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت.. به ایـــن میـــگن بـــآزی با احـــــــساسآتــــِ مــردم! لآیـــــــــــک=کصافط

1392/03/30 - 10:46
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)