نشستم رو کاناپه... چراغا خاموش ویه ویدیوی مسخره که روبه رومه... کنترلو میگیرم تودستم فیلم زندگیمو بر میگردونم عقب... حرکت مزحک آدما وبرگشتنشون به حالت قبلیشون یه لبخند تلخ گوشه لبم مینشونه یه صحنه به نظرم آشنا میاد... با کلید stopنگهش میدارم... انگار یه حسی بهم میگه میخوام دوباره مرورش کنم "اولین باری که دیدمت اولین باری که توعمرم دیدمتوشاید تو حتی حواست هم نبود" -کوچه هارو برای لوله کشی کندن... فقط میشه از توپیاده رو رفت وآمد کرد بابا ماشینو نگه میداره تاپیاده شم سربریدگی کوچه...حوالی غروب... آروم میام تو بریدگی وکنار اولین خونه سربریدگی کوچه4 متوقف میشم نگام می افته بهت که داری با دوستات حرف میزنی یه پسر18،19ساله باقد بلند وشلوارک لی ورکابی سفید !! آروم از کنارت ردمیشم یکم جلوتر که میرم،یه لبخند میشینه گوشه لبم.. +...گوشه لبمو می جوم...نباید میدیمت نباید هیچ وقت توزندگیم میدیمت کنترلو برمیدارم این قسمت از فیلموcutمیکنم آره...!اینجوری بهتر شد
1392/03/30 - 20:48 در
تايپ نويـس