سخن از تمام هستی ، جان در بدن هست مگو ای یار که هرچند جا و مکان نیست شود ذوق شیرین دل آورده دریا هست تکیه بر عمر کوته ، بلبل خوش آواز نیست غم بی کسی دارم ، در دلم بهاری هست شور عشقیست از حقیقت ، در دلم از جفا و کینه ها جایی نیست با شراب مهر تو کی شوم مست و شوق دیداری هست بی تو همچنان سکوت است و دریا آبی نیست با تو طرح سپیدی از هنر نقاش ، کمانی هست بی تو هیچ تیری به کمان ، در نقش رهایی نیست شب به امید خواب تو دیدن ، گاه ستاره ای هست فکر معشوقه ای دیگر هیچگاه بر زبانم نیست پرواز می کنم سحرگاهان به دامان خدا ، آری دلداری هست شکر او کم نشود در دلم ، که غیر از این سزاوار نیست