دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تو می‌روی و من، شرمسار و زرد‌روی از اشکهای التماس. تو می‌روی و اتاق تاریک می شود. تو می‌روی و من، به خود می‌آموزانم "چگونه بودن" را. در تاریک روشن اتاق آینه را می بینم، مادربزرگ می گفت: "شب به آینه نگاه نکن، دیوانه می شوی". آه... این شبها، تنها رفیق این دخترک دیوانه، آینه ای است ترک خورده، که سیاه رویی را به رخ می کشاند. روزها را می خوابم و شب را، برای با تو بودن، زنده می مانم. این است حرفه ی من. حرفه ی خدایان سرزمین مادری ام. حرفه مردگان همیشگی، دوستداران زندگی...

1392/04/02 - 09:24 در میکده
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)